تبليغاتX
شکوفه

Fast & Free Image Sharing

    

   

 

نوشته شده توسط نوشین نوری در دوشنبه بیست و دوم مهر 1387 ساعت 17:57 | لینک ثابت |

باز هم مادر بزرگ

توی فکر مشهد است

چند روزی می شود

حال او خیلی بد است

 

باز دلتنگ حرم

باز دلتنگ دعاست

فکر سقا خانه و

آن فضای با صفاست

 

قصه ی دلتنگی اش

با سفر حل می شود

در زیارت کردن او

حتما اول می شود !

نوشته شده توسط نوشین نوری در پنجشنبه هفتم شهریور 1387 ساعت 9:51 | لینک ثابت |

هر دو ابروی پدر

خم شده مثل کمان

دلخور و ناراحت است

غصه دارد یک جهان

 

چون که ماشینش شده

باز بی حال و مریض

در دلش پیدا شده

مشکلاتی ریز ریز

 

گفته بابا می شود

چند روزی بستری

گاه گاهی می زند

او به ماشینش سری

 

عصر با کمپوت و گل

می روم دیدار او

تا پر از شادی شود

چشم های تار او

نوشته شده توسط نوشین نوری در یکشنبه سوم شهریور 1387 ساعت 9:38 | لینک ثابت |

یک کاسه ی ماست

یک لقمه هم  نان

این شد نهار

آقای چوپان

 

پهلوی صخره

پای چمن زار

خورد او غذا را

با میل بسیار

 

بعد از غذا گفت

شکرت خدایا

صد نعمت خوب

دادی تو بر ما

 

ما هرچه داریم

از قدرت توست

یاد تو غم را

از سینه ها شست

 

شب سوی ده رفت

با گوسفندان

خسته نباشی

آقای چوپان!

 

کیهان بچه ها}

نوشته شده توسط نوشین نوری در پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387 ساعت 10:37 | لینک ثابت |

من گوشه اتاقم

داداش توی ایوان

او کرده پشت نرده

خود را دوباره پنهان

 

امروز هم دوباره

غرق تفنگ بازیست

در جنگ و جبهه او

جایی برای من نیست

 

می گوید او که جبهه

جای من است و بابا

در جبهه نیست جایی

اصلا برای زن ها

 

یک روز می شوم من

یک خانم پرستار

هم شاد و پر انرژی

هم  مهربان و پرکار

 

آن وقت می روم زود

در جبهه مثل داداش

<<من هم شجاع هستم>>

این را بفهمد ای کاش !

 

سروش مرداد

نوشته شده توسط نوشین نوری در یکشنبه بیستم مرداد 1387 ساعت 10:36 | لینک ثابت |

سالکی گفتا چه داری آرزو؟

گفتم سکوت

معنی صد نکته را در یک سخن پیچیده ام...

نوشته شده توسط نوشین نوری در سه شنبه یکم مرداد 1387 ساعت 10:41 | لینک ثابت |

man225man@yahoo.com

نوشته شده توسط نوشین نوری در پنجشنبه بیستم تیر 1387 ساعت 10:37 | لینک ثابت |

لبخندهایش مهربان

باغ دلش مثل بهار

از او برایم مانده است

یک قاب چوبی یادگار

 

وقتی که رفت از پیش ما

لبخندهایش را گذاشت

بر گونه های  سرخ من

بابا هزاران بوسه کاشت

 

او رفت و مادر گریه کرد

من ماندم و یاد پدر

در انتظر اینکه او

روزی بیاید از سفر

 

امسال هم روز پدر

عکسش فقط پهلوی ماست

من روبه روی قاب عکس

بابا میان لاله هاست...

نوشته شده توسط نوشین نوری در پنجشنبه بیستم تیر 1387 ساعت 10:20 | لینک ثابت |

کلاغی دیشب آمد

قناری را صدا کرد

دلش را با خودش برد

مرا از او جدا کرد

 

نمی خواند برایم

قناری دیگر اواز

میان چشم هایش

نشسته شوق پرواز

 

گمانم این قفس هست

برایش مثل زندان

برای لحظه ای هم

نشد امروز خندان

 

((قناری جان تو نازی

کلاغ اما سیاه است

کنار او که باشی

دلت پر درد و آه است

 

مرا از خود نرنجان

بمان پیشم همین جا

برایت می خرم زود

خودم یک جفت زیبا))...

نوشته شده توسط نوشین نوری در دوشنبه هفدهم تیر 1387 ساعت 10:6 | لینک ثابت |

امروز هم شکستند

بال کبوتری را

سم ریخت باغبانی

دیشب به روی گلها

 

زنبورهای مسموم

بیمار کنج کندو

گرد و غبار غم را

باران نکرده جارو

 

اینجا همیشه ابری است

دلتنگ بوی باران

از یاد رفته دیگر

سر سبزی بهاران

 

تنها امید مردم

پایان انتظار است

حتما اگر بیایی

آن روز نوبهار است !

(ماه نامه ملیکا)

نوشته شده توسط نوشین نوری در یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387 ساعت 10:42 | لینک ثابت |